نویسنده : رهگذر ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸۸

خیلی خستم.

به اندازه یک عمر خستم.

دلم می خواست به اندازه یک روز، فقط یک روز ، توی این دنیا نبودم .

وقتی تو خیابون راه می رم ، هیجان مردمو میبینم ، همه جا حرف از انتخابات ، مناظره ، بحث ، و ......... نمی دونم حس می کنم مثل یه جنازه متحرک توی این همه هیاهو دارم راه می رم.

دلم خیلی گرفته . از همه . بیشتر از همه از خودم

دلم اندازه این ابرها گرفته

عشق تو خنده از این لب ها گرفته

چی بگم هرچی بگم فایده نداره

غم عالم توی قلبم جا گرفته

بین ما هرچی بوده تموم شده

عشق این دوره چه بی دووم شده

دیروز به تنها عشقم توی این دنیا گفتم که وبلاگمو آپ کردم . اما اون سر نزده! چقدر احمقانه است که من هنوز سر می زنم ببینم کسی برام Comment گذاشته یا نه! اما من بازم می نویسم . برای خودم برای دلم . برای ........

 







 

نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸۸

امروزبعد از سالها به وبلاگم سر زدم!

اولش همه چیز سفید بود . نمی دونم مثل اینکه قالب وبلاگم کلاً پاک شده بود . اومدم وارد شم دیدم رمز عبورم یادم نیست . گزینه فراموشی رمز عبور رو زدم . و در عرض کمتر از یک دقیقه رمز رو پیدا کردم . به همین راحتی !

کاش تو زندگی آدم ها هم به همین راحتی می شد خیلی چیزا رو یاد آوری کرد و یا حتی از یاد برد .

نمی دونم الان چی باید بنویسم . راستش خیلی ذوق کردم از اینکه دیدم همه چی سر جاشه! درست مثل روزهای اول (البته غیر از قالب وبلاگم!)

نگاه کن که غم

                     درون دیده ام

                                        چگونه قطره قطره

                                                                 آب می شود

چگونه سایه ی

                       سیاه سرکشم

                                              اسیر

                                                         دست آفتاب می شود

(شعری از فروغ که در کتاب یلدا خواندم )

 








نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي , روي تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را ,
ـ بي قيد ـ
و تكان دادن دستت كه ,
ـ مهم نيست زياد ـ
و تكان دادن سر را ,
ـ عجيب ! عاقبت مرد؟ ـ
ـ افسوس ـ
ـ كاشكي مي ديدم !
من به خود مي گويم :
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد؟ “
”حميد مصدق“







نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

مسافر شهر غمي
غريبي مثل خودمي
تو صورتت پر از غمه
غصه داري يه عالمه
دوست داري درد دل كني
دلت گرفته از همه
غريبه توي غربت
نگي چي شد محبت ؟
بگي ميگن ديونه ست
حرفاش چه بچه گونه ست
تقصير آدما نيست
اين همه درد دوا نيست
آبه و نون و نفس
كجا اومدي تو قفس ؟
تو هم مثل همه ي ما ها
سر دو راهي موندي و
دل رو به درياها زدي
گفتي غريبي بهتره
واسه همه در به درا
اين ديگه راه آخر
تو شك و توي ترديد
چشمات كجا رو مي ديد؟
” سياوش قميشي“







نویسنده : رهگذر ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

خرسند شديم از اينكه امروز
رنگي دگر است, نه رنگ ديروز
تا شب نشده رنگ دگر شد
گفتند از اين نكته هزار نكته بياموز
فرياد زديم كه:” چرخ گردون!
ليلا تو نداده اي به مجنون “
فياد برآمد آنكه:” خاموش.
كم داد اگر, نگيرد افزون“
خاموش شديم و در خموشي
رفتيم سراغ مي فروشي
فرياد زديم :” دواي ما كو؟
گويند دواست باده نوشي.“
هشيار نشد , بلكه مدهوش
اين بار گران بگيرم از دوش
آرام كنار گوش ما گفت :
” اين بار گران , تو مفت مفروش
از خود به كجا شوي تو پنهان ؟
از خود به كجا شوي گريزان ؟
بيداري دل چنين نخوابان
سخت آمده است , مبخش آسان.“
هشيار شديم از اينكه هستيم
رفتيم و در ميكده بستيم
با خود به سخن چنين نشستيم :
” ما باده نخورده ايم و مستيم؟“
مسجد , سر راه , از آن گذشتيم
بر روي درش چنين نوشتيم :
” در ميكده هم خداي بيني , با مرد خدا اگر نشيني ...“
” سياوش قميشي“










نویسنده : رهگذر ; ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

اون روزها ما دلي داشتيم واسه بردن
جوني داشتيم واسه مردن
كسي بوديم, كاري داشتيم
پاييز و بهاري داشتيم
تو سرها ما سري داشتيم
عشقي و دلبري داشتيم
كسي آمد كه حرف عشقو با ما زد
دل ترسوي ما هم دل رو به دريا زد
به يك درياي طوفاني
دل ما رفته مهماني
چه دوره ساحلش
از دور پيدا نيست
يه عمري راهه و در قدرت ما نيست
بايد پارو نزد وا داد
بايد دل رو به دريا داد
خودش مي بردت هرجا كه مي خواد
به هرجا برد, بدون ساحل همون جاست
به اميدي كه ساحل داره اين دريا
به اميدي كه آروم مي شه تا فردا
به اميدي كه اين دريا فقط شاه ماهي داره
به عشقي كه نمي بيني شباشو بي ستاره
دل ما رفته مهماني به يك درياي طوفاني
” سياوش قميشي“







نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤

نشنو از نی ؛ نی نوای بينواست
بشنو از دل ؛ دل حريم کبرياست
نی چو سوزد تل خاکستر شود
دل چو سوزد محفل دلبر شود






نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

زمان در كار من افسونگري كرد
نپنداري كه با من ياوري كرد
در اول آتشم زد از جدايي
در آ خر موي من خاكستري كرد
” مهدي سهيلي“







نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اسفند ،۱۳۸۳

خوب رويان جهان مهر ندارد دلشان
بايد از جان گذرد هرکه شود عاشقشان
آن زمان که سرشتند گل پيکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان






نویسنده : رهگذر ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۳

ما نمانيم ؛ عکس ما ماند
کار دنيا هميشه بر عکس است .......